حدیث آرزومندی

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی  

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

...

..

.

.........

.......

.....

...

.

.....

.

ورای حد تقریر است شرح آرزومندی..

..

در این بازار اگر سودی است .. با درویش خرسند است..

خدا کجایی؟

..

خدا خسته ام از این حجاب ها..

از این بی حاصلی ها ...

از این گشتن و گشتن ها و پیدا نکردن ها ..

ندیدن ها ... ندیدن ها ...

ن د ی د ن ه ااااااااا

خدا ...

 

 

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

که جز ولای توام نیییییییییست هیییییییییییییییییییییییییچ دست آویز

..

..

...

..

.

...

......

تو ای پری کجایی ؟؟؟؟؟

که رخ نمی نمایی ؟؟؟

از آن بهششششت پنهان

دری ... دری ... دری ... دری نمی گشایی ؟؟؟؟؟؟؟

..

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند ؟

 

..

جانم بگیر و .. صحبت جانانه ام ببخش

کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست...

..

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

..

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز ههههرررررررررر   چه رنگ تعلق پذیرد آزاااااااااااااد است

.. رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو در اختیار نگشاده است ..

..

چند می پرسی ز جبر و اختیار

اختیار آن به که باشد دست یار

..

خدا جون دنیا بدون عشق تو برام سرد و بی روح و تاریکه ..

خود خود خود خودتو می خوام

 

 

/ 0 نظر / 27 بازدید